برف ندیده ها  

شب جمعه ی سردی و رو پشت سر گذاشتیم ، صبح ساعت 7:30 طبق روال هر جمعه رفتم سالن . این هفته چینش نفرات تیم ما تقریبا خوب بود و اکر تایم و ما داخل بودیم و حسابی عرقمون در امد . 
تو مسیر برگشت به خونه نون شیرمال تازه خریدم و جاتون خالی یه صبحونه توپ در کنار ایشان جان ( الان بعضی ها صداشون در میاد )  زدیم و نشستیم جلو تی وی 
در همین حین که داشتیم برنامه ریزی میکردیم کجا بریم و چیکار کنیم من به دوستم پیام دادم که اگر حالشو داری بیا بریم بیرون شهر .... اونم اوک

ادامه مطلب  

باديگارد  

دوستم می گفت چه خوب است زمانی بعضی آدمها در زندگی آدم می آیند كه همچون چتری باز می شوند و كل نیازهای روحی انسان را در آن مقطع پاسخ می گویند...حركت پایانی مریلا زارعی در تونل، مرا یاد آن چترهای انسانی انداخت. ده دقیقه پایانی فیلم را دو بار خوابم برد. چیزی خوردم و نشستم تا با چشمان كاملا باز بتوانم فیلم را به انتها برسانم. من در حدی نیستم كه سینمای حاتمی كیا را كامل درك كنم، ولی " بادیگارد" از آن فیلمهاست كه در سینما دیدن داشته باشد. موسیقی كارن هما

ادامه مطلب  

امروز...  

امروز ...
امروز ما مهم است ...
امروز که در کنار هم نفس میکشیم ...
امروز که در کنار هم روز را شب میکنیم و شب را سحر ...
امروز ما مهم است که عاشق همیم و از این عشق، سرشار ...
امروز که در آغوش هم به خواب میرویم و در آغوش هم از خواب برمیخیزیم ...
امروز امروز امروز ... آری امروز زیباست و فردا ...به فردا نیندیش ...
بیا بگذاریم امروز تنها از آن ما باشد ... خود ما ...
بگذاریم امروز تنها برای امروز باشیم و از فردا نهراسیم ...
امروز همان روزیست که هیچکس نمیتواند آن را از ما ب

ادامه مطلب  

از نگاهت خواندم ...  

از نگاهت خواندم ...
از نگاهت خواندم که چقدر دوستم داری،
اشک از چشمانم ریخت و از چشمان خیسم فهمیدی که عاشقت هستم...
حس کن آنچه در دلم می گذرد.
دلم مثل دل های دیگر نیست که دلی را بشکند!
تو که باشی چرا دیگر به چشم های دیگران نگاه کنم...
تو که مال من باشی چرا بخواهم از تو دل بکنم!
وقتی محبت هایت، آن عشق بی پایانت به من زندگی می دهد...
چرا بخواهم زندگی ام را جز تو با کسی دیگر قسمت کنم، چرا بخواهم قلبم را شلوغ کنم؟
همین که تو در قلبمی ، انگار یک دنیای عاشقانه

ادامه مطلب  

خدایا توکل را برایم روزی گردان...  

 یکی دو روز بود بدون دلیل حوصلم سررفته بود! از پریروز تا امروز همش وقت تلف کردم تو سایتها چرخیدم فیلم دیدم، خوابیدم و ک.. و پ... رو دعوت کردم بیان و ... البته اینکه که میگم بی دلیل، بی دلیل بی دلیل هم نبود. من متاسفانه وقتی کارهام زیاد میشه و درواقع یه چیزی فکرم رو مشغول میکنه دیگه تمرکز ندارم و انگار از انجام کارها فرار میکنم. این روزها ذهنم درگیر این بود که من شاید تنها بمونم پس باید یه فکری برای ادامه زندگیم بکنم. یه کاری و یه پس انداز حسابی و همه

ادامه مطلب  

مهمونی بازی...  

تعطیلات نسبتا خوبیییییییییی بود...
آخه همش مهمونی بازی بود.. دخترخاله همسری روز جمعه دعوتمون کرد. ایشون خانم خوب و مهربون و کدبانویی هست. دو تا بچه داره با یه خونه بسیار بزرگ توی پاسداران. یه خونه ویلایی که دو طبقه کامل در اختیار خودشون هست و همیشه هم تمیزکاری اونو خودش به تنهایی انجام میده!!!! حتی تصورش برام سخته. چون انقدر بزرگه که تمیز کردن اون کار حضرت فیله...
بگذریم تازه دخترش هم چند سالی هست که توی انگلیس مشغول تحصیل هست... خلاصه ایشون هست و

ادامه مطلب  

من از آن روز که در بند توام آزاد!!  

از راه که رسیدم ساعت 3 بعد از ظهر بود! وسایلمو گذاشتم یه گوشه به شاهین خبر رسیدنمو دادم، لوبیا پلوی حسابی خوردم و اومدم خوابیدم! وقتی بیدار شدم فک کردم صبح شده و الان باشگاهم دیر میشه!! ولی ساعت 7 شب بود نه 7 صبح!
تماس نگرفتم رسیدنمو خبر بدم مشغول جا به جا کردن وسایلم بودم گوشی خونه زنگ خورد، مامان جواب داد. بابای شاهین جانم بود با مامان و بابا صحبت کرد و گِله کرد که از سمانه ناراحتم این همه راه رو میاد برای دو روز!!! مامان و بابا هم گفتن ما بهش می

ادامه مطلب  

اولین روز کارورزی  

کلمات کلیدی :توصیف حالت عاطفی .محیط فیزیکی مدرسه.روابط بادانش آموزان ومسولان.کلاس داری.بازدید
بنام خداوندی که آرزوی دل بنده حقیررابه جای آوردومرا درچنین محیط آرامش بخش وپرازمهرومحبت قرارداد.
پسازروزی سخت وفشرده وکلاس های پی درپی ,یکشنبه فرارسید درانتظار روزی متفاوت بودم .روزی که درطول سه ترم گذشته تجربه ی آن رانداشتم .اولین روزکارورزی ,واولین روزی که مقدمه وشروع خدمت مقدس معلمی برای من بود چون دوستان وهم کلاسی های من هفته قبل این تجربه ر

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1