به نام عشق!  

چند جلد کتاب
یک خودکار آبی
آبی مثل دریا
یک دفتر با خط های آبی
آبی مثل آسمان
با مسیرهای موازی
که معلم هندسه گفت هیچ وقت به هم نمی رسند
آنقدر بدخط و درهم نوشته ام که این صفحه را جدا می کنم
مچاله می کنم
و در کمال ناباوری  می بینم
خط های موازی در دنیای مچالهء کاغذ  به هم رسیدند
یکدیگر را در آغوش کشیدند
و همین مچاله ها
فصل تازهء رسیدن شد.
دوباره خودکار آبی را بر می دارم
آبی مثل عرفان
فصل تازه ای در راه است
بالای صفحه می نویسم: به نام عشق!
این داستان: رو

ادامه مطلب  

آموزش املا به شیوه بازی  

 
. اکثر این روش ها برای دانش آموزان جذابیت دارد.
استفاده از برگه مچاله شده
در این روش کلمات کلیدی را روی کاغذ نوشته و پس از مچاله کردن آن را در اختیار دانش آموزان قرار می دهیم. دانش اموزان پس از خواندن کلمه مورد نظر به گروه های دیگر سرکشی می کنند، تا کلماتی را که شبیه نوشته خودشان هست پیدا کنند و با گروه جدید یک جمله بسازند.
 

ادامه مطلب  

 

من معمولا وقتایی که عجله نداشته باشم اتوبوس واحد رو به
تاکسی ترجیح میدم. نه بخاطر بلیت های ۲۰۰ تومنی اگه 
اشتباه نکرده باشم. بخاطر اینکه اتوبوس پنجره های بزرگ داره 
میتونم بشینم روی صندلی دلخواهم کنار یه پنجره که 
دید کافی به بیرون داشته باشه. و گاها از صدای دستگاه پخش
اتوبوس یه موسیقی سنتی هم پخش میشه که لطفش 
رو دوچندان میکنه. میتونم بشینم به مناظر نگاه کنم از گرما و صدای
موسیقی لذت ببرم و طبق معمول فکرکنم و هیچوقت نتونم
فکرامو به قلم دربی

ادامه مطلب  

...  

 
قرمز و زرد و نارنجی ، شاخه های لخت ، کوچه های خیس ، یه خُرده سوز سرد ، مچاله کردن دستا توی جیب . شاعرا هی شعر بسازن ، عاشقا هی شعر بخونن . اهل دلا تهِ کوچه های بن بست ساز بزنن . پس چی شد این پاییز؟ 
مامانم میگه قدیم ترا صداش از دو هفته قبل بلند میشد ؛ رنگاشو می پاشید رو زمین ، مثل نقل و نبات بود ؛ انگار خدا داشت شاباش میداد! 
دخترا پشت پنجره ، شونه میزدن به گیسوشون ؛ منتظرِ شاهزاده ی قصه . پدرا غرولند کنون هی میگفتن : آی بچه ! سرت پایین . روسریت پایین

ادامه مطلب  

آغاز یک پایان 10  

آغاز یک پایان قسمت 10
نوشته مهدی اصغرپور
کتی تازه می فهمید چرا این مرد دوبار جانش را نجات داده. او همان مرد قابل اعتمادی بود که رابرت در فیلمش به او اشاره کرده بود. این تفکر قوت قلبی را که به آن نیاز داشت، به وی بخشید. با سرعت از جا برخواست و در حالیکه با احتیاط از میان جسد ادی و جف که بی حرکت روی زمین افتاده بودند، خود را به مرد رساند. خواست از او بابت اینکه برای بار دوم جانش را نجات داده تشکر کند، اما وقتی به چهره پوشیده مرد و نگاه سردی که فقط به ج

ادامه مطلب  

 

دخترها که از آسمان نیفتادند پایین.شربت عسل را با قند حبه‌ای قاطی نکردند و دختر از تویش بیرون بیاید، دخترها هم عصبانی می‌شوند، دخترها هم در و تخته را به هم می‌کوبند، گاهی زشت‌اند. خیلی زشت، آن قدر که دوست دارند خودشان را در آینه نگاه نکنند، دختر ها عروسک نیستند، دخترها حداقل این جا، که دامن از پایشان در آوردند و شلوار جین تنشان کردند، باد را از موهایشان گرفتند و مقنعه سیاه سرشان کردند، عروسک نیستند، حالا هرچقدر هم عروسکتان صدایشان کنید و

ادامه مطلب  

شب پر درد و روز پر کار  

سلام
دیشب باز تب و لرز شدید کردم . حدود ساعت 3 بود که قلب درد خیلی شدید هم به دردام اضافه شد احساس میکنم انقدر بهم ریختگی اوضاه بدنم به خاطر برق گرفتگی باشه. هنوز گردنم تیک داره و یکدفه بدون دلیل میزنه گاهی هم زبونم شل میشه و کلمات یادم میره اما دارم تلاش میکنم کسی متوجه نشه. تا حدود ساعت 5 صبح درد میکشیدم و گاهی از درد اروم اشک میریختم . اینبار تسبسح مامان بزرگو محکم تو دستم گرفته بودم و گه گاهی سه تا عکس تو کیف پولمو نگاه میکردم و باهاشون دردودل

ادامه مطلب  

چشیدن طعم مرگ  

سلام 
امروز مرگ رو با چشمای خودم دیدم و فقط چند ثانیه تا مرگ کامل فاصله داشتم. اینکه الان زندم یقینا یک معجزه و خواست خدا بود . برای اینکه کاملا متوجه موضوع و اتفاقی که برام افتاد بشین باید اتفاقات رو از دیروز تعریف کنم . 
داستان از اونجایی شروع شده که برای گرفتن کنتور های برق ساختمونی که ساختیم و تموم شده احتیاج به تایید ناظر برق ساختمون داریم.ما از روز اول با این ناظر مشکل پیدا کردیم و چون خیلی داشت اذیت میکرد از یک سال پیش قرار بر این شد دیگه

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1